اخبار داعش,اخبار داعش اليوم,اخبار داعش نيوز,اخبار داعش في سوريا,
اخبار داعش اليوم في العراق,اخبار داعش بی بی سی,اخبار داعش الان,اخبار داعش في الاردن,اخبار داعش في العراق,اخبار داعش فارسی      فارس عرب,فارس عربي من هو,فارس عرب ايدول,فارس عرب ايدل,فارس عربيات,فارس عربی,عرب فارس, عرب فارس العراق, عرب فارس ایران, فارس عرب الجزیرة, فارس عرب الجنوب      
bolet_berooz
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۵
کد خبر: ۶۹۶۰۱
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۷
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
داستان کوتاه
تو سوار موتور می شوی و من هم با فاصله 150 متر به دنبالت می آیم،اگر مزاحمتی برای یک دختر فراهم کردی و با هم درگیر شدید،بلافاصله من از راه میرسم،با تو کتک کاری میکنم.
 






 سه سال است وحید دچار افسردگی شدید شده،بارها پدرو مادر او را به متخصص اعصاب و روان دلالت داده ولی نتیجه ای نگرفته اند،وحید طی این مدت زمان،30 کیلوگرم وزن کم کرده،با هیچ کس صحبت نمی کند،حالت انزوای فوق العاده ای پیدا کرده است،روان پزشک معتقد است او دچار یک ناراحتی پنهانی شده و شاید افشای آن سرنوشتش را تغییر دهد!پدر وحید می پرسد :یعنی عاشق شده؟.روان پزشک پاسخ می دهد در همین مایه ها ولی دقیقا نمی شود بر آن دست گذاشت.

وقتی کسی نگاهی به سعید می اندازد،دراو اثری از شادابی نمی بیند بلکه قیافه خسته از دنیا و غروب خواب آلودی را مشاهده می نماید،زیرا برق ساطع همیشگی چشمانش تبدیل به جوانی نیمه زنده و بشاشیت او تبدیل به خماری گشته است.

وحید خود را به کلانتری معرفی کرد و در بازجویی گفت:من به همراه یکی از دوستانم مرتکب قتلی شدیم و عذاب وجدان هیچ وقت مرا آرام نمی گذارد،افسر نگهبان کلانتری که در وهله اول باور نمی کرد، او را نصیحت کرد وگفت:آقا چرا مزاحم میشوی؟برو دنبال کارت،وحید انقدر ضعیف شده بود که هر کسی او را می دید تصور می کرد حتی آزارش به یک مورچه نمی رسد؟،او گفت:جناب سروان من بچه نیستم،دروغ هم نمی گویم،آمدم تا حقیقتی را بازگو کنم،تصمیم خود را گرفته ام،افسر نگهبان از طریق بی سیم تماسی برقرار نمود،پس از 25 دقیقه علیرغم سپری شدن نیمی از شب،سرگرد جهانگیری رئیس کلانتری خود را به محل کارش رساند،وحید در صورتیکه لبهای خشک شده اش می لرزیدند و بالا و پایین می شدند،زبانش به مانند قطعه آهک خشک شده و به حلق چسبیده به حرکت آمده و ماجرا را چنین بیان نمود:یکسال از پایان سربازیم می گذشت،در کارگاهی مشغول بودم،در مسیر تردد به منزل با یکی از دانش آموزان دوره دبیرستان روبه رو شدم،حمید از عیش و نوش و تفریح برای من می گفت،ابتدا به ساکن به او معترض شدم که حیف است جوانیت را خراب می کنی!،پاسخ داد: باید از جوانی لذت برد،جوانی برگشت ندارد،بگذار صفا کنیم!،و غیره.

روزی حمید مرا سوار خودرویش کرد،برای دخترانی که در مسیرمان قرار می گرفتند بوق میزدیم،کسی نزدیک ما نشد....بعد موتورسیکلتم را آوردم تا یک ترفندی بزنیم،قبل از اینکه از هم جدا شویم حمید گفت،تو سوار موتور می شوی و من هم با فاصله 150 متر به دنبالت می آیم،اگر مزاحمتی برای یک دختر فراهم کردی و با هم درگیر شدید،بلافاصله من از راه میرسم،با تو کتک کاری میکنم.

من جلوی او حرکت کردم و همان اتفاق افتاد از حمید کتک خوردم، نقش زمین شدم ،حمید دختر را به اصطلاح برای حفظ جانش تشویق به سوار شدن به خودرو می کند، او که شک و تردید داشت وقتی از حمید می شنود که باید از این گرگها دور شوی سوار خودرو می شود،من با موتورسیکلت،آنها را تعقیب می کنم، از قرائن و شواهد مترتب بر آن دو،نتیجه گرفتم دختر به حمید می گفت مرا پیاده کن ولی پاسخ میدهد دارند مرا تعقیب می کنند،همین باعث شد بهانه ای دست حمید بدهد تا سرعت خودرو را زیاد کند و از شهر خارج شود،من نیز به ظاهر مانند کسی که درصدد انتقام گیری است،دنبال آنها بودم،دیری نپایید،مشاهده کردم،حمید خودرو را کناره ی مخروبه متوقف کرد،بین آنها جرو بحثی شد،وقتی خودم را به عنوان موافق حمید به آنها رساندم و دختر فهمید این داستان فریبی بیش نیست،کنترلش را از دست داد وشروع به فحاشی کرد اما وقتی از نیت شیطانی ما باخبر شد و دید توان مقاومت و مقابله با ما را ندارد به گریه و التماس افتاد،جلوی پای من و حمید افتاد،آه وناله می کشید،سرازیری اشکهایش او را مهلت نمی داد،دختر بی گناه را آزارو اذیت کردیم.

وقتی حمید صحبت از قتلش کرد گفتم بگذار دختر زنده بماند،مخالفت کرد و گفت می خواهی بدبخت شویم،در حالیکه دختر در گوشه ای از مخروبه به مانند یک جسد بی جان رها شده بود،به خود می گفتم ارزش زندگی دختر به عفت اوست،ما گرگهای بشری چنان به او چنگ زدیم،که دیگر هیچ شباهتی به زنده ها ندارد.

حمید به سوی دختر رفت تا با روسری خفه اش کند،من مانع او شدم،یک درگیری اما واقعی بین ما رخ داد،زمین افتادم،او کار خودش را کرد،گودالی کندیم،جسد او را در زمین پنهان کردیم، حمید به من گفت یادت باشد اگر لب به فاش کردن این ماجرا گشودی تو را نیز در همین گودال دفن خواهم کرد.از دورادور متوجه شدم که خانواده این دختر چه پیگیریهایی که نکرده اند؟.

کابوسهای شبانه مرا می آزرد،اما اینک علیرغم گذشت سه سال از آن ماجرا تصور می کنم موضوع دختر فراموش شده و کار از کار گذشته است!،اما عذاب وجدان مرا رها نمی کند و از درون مانند موریانه مرا می خورد و این بود یک دفعه از کوره در رفتم،مشتعل شدم و به کلانتری آمدم تا آرامش پیدا کنم.

با آغاز طلوع فجر چند تن از مامورین آگاهی به تحقیق پرداخته و به محل دفن دختر رفتند،وحید به دیوارهای فرو ریخته مخروبه تکیه داده و در اندیشه خود غوطه می خورد،جنازه بیرون کشیده شد،حمید دستگیر شد،او ابتدا منکر هر گونه آشنایی با وحید شد،بعد لب به اعتراف گشود،حمید به اعدام و وحید به حبس ابد محکوم شد،در دادگاه وقتی حکم وحید قرائت شد خیلی گریست و از دادگاه خواست او را نیز اعدام کنند و گفت: در این دنیا باید بر سنگ دلانی مانند من عذاب نازل شود تا هر چه زودتر خود را برای استقبال از آتش جهنم مهیا سازند،در این روزگار غریب و دیوانه وار آمیخته به خون ناحق ریخته،مثل من جانی نباید نفس کشید.

مرد میانسالی از اقوام وحید به او گفت: شاید خداوند به تو فرصتی داده تا از این دنیا پاک بروی.


 نویسنده : صلاح عسگرپور - کارشناس ارشد مدیریت امور دفاعی

----------------------( منبع : پایگاه خبری اجتماعی فارس عرب )--------------------------
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدترین عناوین