اخبار داعش,اخبار داعش اليوم,اخبار داعش نيوز,اخبار داعش في سوريا,
اخبار داعش اليوم في العراق,اخبار داعش بی بی سی,اخبار داعش الان,اخبار داعش في الاردن,اخبار داعش في العراق,اخبار داعش فارسی      فارس عرب,فارس عربي من هو,فارس عرب ايدول,فارس عرب ايدل,فارس عربيات,فارس عربی,عرب فارس, عرب فارس العراق, عرب فارس ایران, فارس عرب الجزیرة, فارس عرب الجنوب      
bolet_berooz
۲۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۰:۳۱
کد خبر: ۶۹۵۰۰
تاریخ انتشار: ۰۴ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۲
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
داستان کوتاه
آخر شب،لیلی خواب بود،زندگی گذشته را مرور می نمودم...هاجر چه دختر خوبی بود،با محبت،مظلوم،دوست داشتنی،مرتب...وقتی با پدر و مادر به خواستگاریش رفتم،مادرم گفت چیزی که می خواستم همین است،قدرش را بدان...







زنگ زدم در باز نشد،5 دقیقه منتظر شدم تا لیلی در را باز کرد،وارد آپارتمان شدم

-یادت باشد،اگر شبی یک ساعت تاخیر داشته باشی به همان اندازه باید در کوچه بمانی،بخاطر همین بود،کلید منزل را از تو گرفتم.

عجب گرفتاری شدم.چند روز پیش مرخصی بودم،لیلی هیچ کاری انجام نداد،مرتبا دستور صادر میکرد،نظافت،شستن لباس و ظروف،سایر کارهای منزل را انجام می دادم.

-امروز که منزل هستم کار خرید را هم انجام میدهم.

-نگران آن نباش،خریدت را در مسیر رفت و برگشت انجام میدهی،امروز فقط روز خدمات داخلی است نباید چندگونه فشار به بدنت بیاوری!

یکبار مرا به دفتر اسناد رسمی کشاند،مغازه،آپارتمان و وسیله نقلیه را به نام او کردم،نمی دانم چگونه من خسیس اجازه دادم تا دارایی ام را به چنگش دربیاورد.

-برویم منزل پدرم؟

-خودت برو،تو دلت آنجا است من دلم اینجا است،برو تا خدای نخواسته افسرده نشوی.

-یعنی نباید سراغشان را بگیری زن؟

-مگر آنها سراغ مرا گرفتند،من از آنها چه کم دارم؟

بطور خصوصی با خانه مادرم هماهنگی کردم که امشب بیایند منزلمان:

-امشب میهمان داریم.

-از کجا فهمیدی؟

-به من گفتند می خواهیم شب نشینی بیاییم.

-آنها می خواهند تو را ببینند لذا به تو گفتند،پس چرا به من نگفتند؟

به هر حال آمدند،وارد اتاق خوابش شد و از من خواهش کرد کسی مزاحمش نشود...

شبی خواستم او را خوشحال کنم:

-درآمدم 150 هزار تومان افزایش یافت.

-از فردا شب لطفا دو غذا از رستوران خریداری و با خودت بیاور که نه خودمان را در خانه زیاد خسته کنیم و نه شیطان فریبت بدهد و به شکلی وسوسه شوی.

پیرامون زناشویی و غریزه جنسی بحثی میان ما شد و بیان داشتم تو وظیفه داری در هر شرایطی تمکین کنی!،پاسخ داد چه کسی گفته فقط ناراحتی مرد باید برطرف شود،مگر زن آدم نیست؟.

آقایی به من آموزش داد که دادخواست عدم تمکین در دادگاه خانواده تقدیم کنم،اگر این زن مانند موش آب کشیده نشد من اسمم را عوض می کنم...دعوتنامه دادگاه آمد خانه،برگه احضاریه را امضاء کرد اما به روی خود نیاورد...بعد مشاهده کردم،لیلی نه اینکه موش نشده،حتی به شیر هم تبدیل گشته و رفیقم هم اسمش را عوض نکرده...تازه چند روز بعد احضاریه ای برای من آمد،لیلی دادخواست مهریه داده بود.

-لیلی جان دستم به دامنت،موقعیت مالی من افتضاح است.

-برو بگو اشتباه کردم.

نسبت به دادخواست عدم تمکین هم انصراف دادم...نمی دانم چه ابهتی دارد که اصلا نمی توانم با او حرف بزنم و حتی در کوچکترین امورات زندگی بر او غالب شوم...زندگیم تبدیل به جهنم شده است.

خیلی پیگیری کردم تا لیلی را سرجایش بنشانم،یک مشاور قضایی گفت دلایل مستند نداری که بخواهی همسرت را محکوم کنی،نظر مشاور روانشناسی این بود که اینطوری بار آمدی،الان دیر است که بخواهی با او دوست باشی،همین که در منزل با او زد و خورد ندارید جای شکرش باقی است،مسئول مشاوره کلانتری گفت هر اقدامی انجام بدهی به ضررت تمام خواهد شد،بنای تو فقط مصالحه باشد...به روحانی محل در میان گذاشتم مرا نصیحت کرد: راجع به این موضوع حتما گذشته ها رو مرور کن شاید به کسی ظلم کردی،اگر چنین اتفاقی افتاده رضایتش را جلب کن تا شاید موضوع اطاعت از شوهر در قلبش جایی پیدا کند.

ساعت23، آخر شب،لیلی خواب بود،زندگی گذشته را مرور می نمودم...هاجر چه دختر خوبی بود،با محبت،مظلوم،دوست داشتنی،مرتب...وقتی با پدر و مادر به خواستگاریش رفتم،مادرم گفت چیزی که می خواستم همین است،قدرش را بدان...

ازدواج کردیم اما دیری نشد که صدای زمزمه اختلاف و حسادت عروسها و حتی خواهرم بلند شد و مانند آتش،زندگیمان به باد رفت...مجبور شدم خانه،مغازه و حتی ماشینم را به نام برادرم سند بزنم و قبل از اینکه بخواهد مهریه را به اجرا بگذارد توانستم با ضرب و جرح کاری کنم تا مهریه اش را ببخشد...در صورتیکه نگذاشتم حتی یک ریال به نفع هاجر تمام شود اکنون هر چه دارم در اختیار لیلی است...خیلی به هاجر ظلم کردم،اراده از خود نداشتم...هر چه می گفتند عمل می کردم...چند بار در نیمه شب از خانه بیرونش کردم و از پنجره دزدکی می دیدم مثل بید می لرزد اما من غرق خنده می شدم...یک بار بر اثر کتک کاری بدون چادر و دمپایی از خانه فرار کرد اما همسایه ها به او پناه دادند...

اکنون ساعت 7 صبح است هنوز بیدارم...هنوز نتوانستم تصمیمی بگیرم، فقط دیوانه وار فکر میکردم...لیلی مرا بیدار کرد،بلند شو چند تا قرص نان داغ بیاور تا زهرمار کنیم...به ساعت نگاه کردم متوجه شدم تنها یک ساعت خوابیده ام...لیلی یک بار دیگر مرا بیدار کرد، این بار با عصبانیت گفت اگر میخواهی بچه بازی دربیاوری امروز میروم دادگاه تا تکلیفت را روشن کنم...من دارم اشتباه می کنم باید تابع لیلی باشم...

درست است هاجر از لیلی هم زیباتر و عاقلتر و هم ساده تر بود اما چه کنم ریسمانم در اختیار لیلی است...اگر قدرت دست من بود،لیلی را مانند هاجر اذیت میکردم و زندگیش را فلج می نمودم. حال که قدرت در دست او است تنها سوارکار شده و بس...

بچه بودم می گفتند: خدا جای حق نشسته، یا، چوب خدا صدا ندارد تازه دارم می فهمم یعنی چه ؟ .
 نویسنده : صلاح عسگرپور - کارشناس ارشد مدیریت امور دفاعی

----------------------( منبع : پایگاه خبری اجتماعی فارس عرب )--------------------------
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار